موپوزیس

درهم تنیدگی های یک ذهن آرام

موپوزیس

درهم تنیدگی های یک ذهن آرام

وبلاگ شخصی مرتضی پورظهیر

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

عصر بود و هوا تقریبا روبه سیاهی می رفت، همراه پدر و مادرش وارد فروشگاه شد، تو دوران بعداز قرنطینه بازار زیاد گرم نیست برای همین فروشنده ها معمولا با وارد شدن یک مشتری به فروشگاهشون انرژی می گیرند، من هم که پشت پیشخوان نشسته بودم با وارد شدن شان از جا بلند شدم و به سمت شان رفتم، بعداز صحبت های اولیه و معرفی اجناس، نگاهم به چشمانش گره خورد، معصومیت خاصی در نگاهش بود، مثل گنبدی فیروزه ای که در زمستان رویش را لایه ای از یخ پوشانده باشد، چشمهایش به همان رنگ، وبه همان زیبایی بود، درهمین بین از فرصت استفاده کردم و به پدرش پیشنهاد کردم تا من درآغوش بگیرمش تا راحت تر اجناس را بررسی کند، جثه ی تپل مانندی داشت اما من از به آغوش کشیدنش لذت میبردم، با نوازش کردن گونه اش حسی شبیه به قدم زدن در مزارع پنبه را داشتم، درهمان مدت کوتاه دلبسته اش شدم، بچه ها نشانه های پاکی و معصومیت در دنیا هستند، بچه ها یادمان می آورند که ما ذاتا انسان هستیم.
دخترک دنیایی از حال خوب و حس آرامش را به من منتقل کرد، نوعی خاطره سازی بدون هیچگونه حرف و درک خاصی، امیدوارم دنیایش به زیبایی چشمانش باشد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۰

درمن این جلوه ی اندوه ز چیست؟

درتو این قصه ی پرهیز که چه؟

درمن این شعله ی عصیان نیاز

در تو دمسردی پاییز که چه؟

..................

امروز صبح بر خلاف روتین روزانه ام با این شعر از حمید مصدق در اینستاگرام مواجه شدم، بی اختیار فکرم به سمت گذشته ها رفت، به یاد آن هایی که روزی حضورشان گرما بخش لحظه هایم بود والان تنها ردپای سردی بر صفحه دلم از آنها باقی مونده، کسانی که از آنها یاد گرفتم، قدردان انسان های زندگی ام باشم و حضورشان برایم باارزش باشد 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۰ ، ۱۰:۰۸

به جز این مدت کوتاهی که در بازار مشغول به کار شدم جای دیگری تا به حال ندیده بودمش، خودش میگفت یک سال و چند ماهی هست که به ایران آمده اند، البته این راهم گفت که پدر و مادرش اهل ایران هستند و سالها پیش به دلایل نامعلومی به افغانستان میروند!. دراین یک سال زندگی در ایران، کاملا مشغول به کار بوده و فرصت درس خواندن را از دست داده، تا کلاس ششم را در افغانستان گذرانده و درایران فقط مشغول کار بوده، با سن کمی که دارد از صبح دست به کار می شود و اواخر شب به خانه برمی گردد، خانه ای که اجاره ای هستش و الان هم موقع تخلیه خانه رسیده و باید به مکان دیگری اسباب کشی کنند.
نکته ای که در مورد محمد نظرم را جلب کرده این است که او از نظر چهره کاملا یک ایرانی ست، واز نظر لهجه و نوع حرف زدن یک فارسی تمام عیار با لهجه ی بانمک کاشانی، برایم عجیب است که چطور توانسته در مدت یک سال تا این اندازه لهجه ی کاشانی را یاد بگیرد، وقتی با محمد به حرف زدن می نشینم، جز انسانیت و حال خوب، چیزی در نظرم نمی آید، تا حد زیادی معتقد است که باید کارش را به خوبی انجام بدهد تا لقمه ای که به دست می آورد حلال باشد و به طور عجیبی با مردم درست برخورد می کند و معتقد است انسان ها بیشتر از چیزی که به نظر می آید باارزش هستند...!  

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۰ ، ۱۰:۵۰

هرروز صبح با انرژی به محل کارم میرم. به شخصه آدمی هستم که سعی میکنم مثبت گرا باشم و به قول معروف به زندگی با عینک خوش بینی نگاه کنم، تا حدودی هم موفق هستم، از اول صبح که در شرکت مشغول به کارم تا عصر و شب که در بازار هستم از تلاشم دست بر نمی دارم. معتقدم که وقتی من حال خودم خوب باشد به دیگران هم حال خوب منتقل میکنم و این خود نوعی جاودانگی ست. در شرکت اما کمی قضیه فرق میکند، زمانی که در شرکت هستم شکلی از رینگ مبارزه میبینم که هرکسی از هرجایی سعی دارد به دیگری ضربه ای وارد کند؛ سرپرست به کارگر و کارمند زیر دستش با بیگاری و توهین، کارگران با تخریب شخصیت همکاران و وارد کردن فشار روانی، ودر مقام بالاتر مدیر مجموعه با پرداخت نکردن حقوق پرسنل به نوعی به آنها توهین و ضربه وارد میکند، من کارمند شرکت هستم و همیشه برایم سوال بوده که مگر میشود پول جای انسانیت را بگیرد؟!، مگر میشود پول حال دلهایمان را خوب کند؟!، درست است که پول برای گذران زندگی نیاز است اما هیچ بهانه ای وجود ندارد برای انسان بودن، برای خوب بودن و خوبی کردن.
به نظر من ارزش جاودان بودن عددی است تا بی نهایت، یادمان باشد که با کوچکترین حال خوبی که به هم نوع مان منتقل میکنیم موجی از خوبی روانه ی زندگی هایمان میشود.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۰۰ ، ۰۹:۳۹

چند ماه و چندسالش را به یاد نمی آورم، اما خوب میدانم که مدتهای زیادیست که دیگر درگیرش نیستم، از آخرین کلماتی که ازش شنیدم جز جنگ، فقر، آتش سوزی، قتل، چیزی به یادم نمی آید، دقیقا آن زمان که حس کردم مغزم از شنیدن آن حجم از دروغ و گزافه گویی خسته شده، دیگر دورش را خط کشیدم البته تا همین چند روز پیش که پدر مشغول تماشای اخبار بودند، صدای اخبار به اندازه ای بود که هرجای خانه مشغول هر فعالیتی که بودم میتوانستم بشنوم، خبرها درمورد اصفهان بود، ظاهرا نصف جهانمان مورد بی لطفی قرار گرفته، زاینده رودی که تا تاریخ زنده است یاد آور زلالی آب و شادی و شعف مردم بوده، این روزها نماینگر قحطی، غم، فقر، و بی عدالتی شده. خبر تا حد زیادی غم انگیز بود اما غمناک تراز آن، مردم معترضی بودند که برای چندمین بار اغتشاشگر و مفسد نامیده می شدند، تا به امروز اصلا دلم نمیخواست دراین مورد حرفی بزنم و الان هم قصد ندارم کاسه ی داغ تراز آش باشم اما، مردم من، مردم شریفی هستند، آزادی، دموکراسی و عدالت حق مردمان کشور من است، و از آن جایی که آزادی و دموکراسی هیچگاه به سراغمان نمی آید مگر اینکه خودمان طالب آن باشیم، بهتر است به دنبال حق و حقوق خود برویم و از هیچ چیز و هیچ کس نترسیم، همه ی ما میدانیم که درحال حاضر حال هیچکدام مان خوب نیست پس تلاش برای ایجاد تغیر شاید درست ترین کار باشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۰۰ ، ۱۲:۵۸

خون می چکد از دیده دراین کنج صبوری

این صبر که من میکنم افشردن جان است

----------

موقع پرسه در اکسپلور اینستاگرامم به این شعر از سایه برخوردم، چند لحظه موندم و باخودم مرورش کردم، ناخودآگاه به یاد قبل تر ها افتادم، آن زمان که دغدغه ام کار و به دست آوردن پول بود، چه بی قراری ها میکردم و به قول معروف با اعصاب خانواده ام بازی میکردم، تا بی نهایت ناامید بودم و البته بسیار نگران. یادم است که مادرم همیشه میگفت: پسر صبرداشته باش، تو تازه اول راهی...

امروز اما به لطف خدا و البته تلاش هایی که داشتم، کار دلخواهم رو دارم و سعی میکنم به نحوی زندگی کنم که دوست دارم. به این نتیجه رسیدم که صبر میتونه شیرین ترین میوه ی زندگی باشه به شرط این که ما اهلش باشیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۰۰ ، ۲۳:۲۷

 اگر لازم است کسی را متقاعد کنید که دوستتان داشته باشد، هرگز شما را دوست نخواهد داشت. اگر لازم است به کسی باج بدهید تا به شما احترام بگذارد، هرگز به شما احترام نخواهد گذاشت. اگر لازم است کسی را متقاعد کنید تا به شما اعتماد کند، در حقیقت هرگز به شما اعتماد نخواهد کرد. باارزش‌ترین و مهم‌ترین چیزها در زندگی، ذاتاً ماهیتی غیرمعاملاتی دارند و تلاش برای مذاکره سرِ آن‌ها بلافاصله نابودشان می‌کند. نمی‌توانید برای رسیدن به خوشبختی توطئه‌چینی کنید؛ غیرممکن است.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۰۰ ، ۱۳:۳۰

امروز بعداز مدت ها، قبل از اینکه برم سرکار، تو آینه به خودم نگاه کردم، ناخوآگاه خندم گرفت، انگار دلم برای تصویری که میدیدم تنگ شده، خیلی وقته که با خودم حرف نزدم و خودم و تحویل نگرفتم، احساس میکنم خودم به خودم مدیونم، امروز دلم خواست کمی بیشتر برای خودن وقت بزارم و خود رو دوست داشته باشم.

اگر نسبت به دوست داشتنی بودن خودمان کاملا اعتقاد نداشته باشیم، ابراز محبت دیگران میتواند برایمان مانند دریافت جایزه افتخار برای انجام کاری باشد که هیچ ارتباطی به ما ندارد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۰۰ ، ۱۲:۲۶

معمولا آدمی نیستم که روحیه ی طنزی داشته باشم و شروع کننده ی شوخی های جالبی باشم، اکثر مواقع و در بیشتر ارتباطاتم سعی میکنم کوتاه و جدی ارتباط برقرار کنم و سریع از مسائل عبور کنم، به این مسئله هم تابه حال توجه نکرده بودم که پس اختلافاتم رو به چه شکلی حل میکنم؛ چند روزی هست که کتاب جستارهایی درباب عشق، اثر آلن دوباتن رو شروع کردم که در مطالب آینده مفصل تر راجع به کتاب صحبت میکنم اما تا به الان که تقریبا نیمی از کتاب رو خوندم متوجه شدم که من هم از شوخی استفاده میکنم، من تا به حال (خوشبختانه یا متاسفانه) رابطه ای عاطفی نداشتم اما در روابط کاری و خانوادگی، اختلافات، وانتقاداتم رو با شوخی و نوعی طنز بیان کردم و سعی کردم با سرخوشی لحظه هارو طی کنم. 

در پشت هرشوخی، هشداری از اختلاف و حتی ناامیدی بود، ولی اختلافی بود که چاشنی اش کشیده شده بود، ودرنتیجه میشد نادیده اش انگاشت، بی آنکه جنگ جهانی سوم آغاز شود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۰۰ ، ۲۱:۱۸

در پس کوچه های ذهنم

در میان مردمی زندگی میکنم که مثل هم نیستند

از خودشان فرار نمیکنند و درنوع خودشان متفاوتند

یاد گرفته اند که به جای گرگ بودن و با سیاست رفتارکردن، ساده باشند، آن ها عاشق سادگی اند، برای یکدیگر وقت میگذارند و محبت، سرلوحه ی زندگیشان است.

در پس کوچه های ذهنم، نسیم خوشبختی، حال دلمان را خوب میکند...!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۰۰ ، ۱۱:۵۰